کلبه ی عشق ما دو نفر..

بعد از یه عشق طولانی بلاخره مال هم شدیم...


من ناناز 23 ساله و آقایی آراد30 ساله.نسبتی فامیلی باهم داریم وبعد از 7 سال که عاشق هم بودیم توی یکروز پاییزی یعنی4 آبان4 سال پیش بمن ابراز عشق کرد .بعد از 4 سال عاشقی و اینکه فکر میکردیم ازدواج راحتی در پیش داریم ولی اینجور نبود و 4 سال برامون خیلیییی سخت گذشت و گاهی به بیداری و گریه شبونه منجر میشد.بلاخره در یه شب تابستونی من رسما شدم نامزد اقا آراد و توی یروز بارونی پاییزی ساعت 5:30 غرروب عاقد پرسید: عروس خانم وکیلم؟؟؟؟

و من گفتم: با اجازه پدر مادرم و همه بزرگترا بلهههههههه[ نیشخند]

و اون لحظه ذوق مرگ شدم

الانم روز شمار عروسیمونه و به زودی وبعد از 10_11 سال انتظار میریم خونه ی عشقمون.

توی این روزای شادمون کنارمون باشید

بعد نوشت؛

آمار وبلاگم اصلا بهم نمیخورد.نشون میداد 20 تا بازدید کننده بدون نظر.

تمام پستای قبل رمزی شد.میخواستم فقط برای خودم بنویسم دیدم دلم نمیاد یسری دوستامو از دست بدم.

برای همین از این به بعد هر پستی فقط چندروز بدون رمز و بعدش رمزی میشه برای خودم.اگر دیدم ک بازم آمار نمیخونه تمام رمزی برای یکسری افراد خاص مینویسم

روز و روزگارتون خوش فلا

پست آخررررر.

این پست آخرمه واسه ی همیشه.

میام دوستام رو میخونم و نظر هم میذارم مگر رمزی باشن.

یادمه وقتی نامزد کردیم اون یکی وبم رو بستم الانم ک اومدم خونه خودم این وبم باید بسته بشه.

هم اینکه دارم کار بیهوده ای میکنم با نوشتن و بعد معلوم نیست نوشته هام بمونه یا ن.

هم اینکه میخوام توی دفتر برای خودح ثبتش کنم.

این آخرین پستمه و بعد ازین پستی اینجا ثبت نمیشه.

اینم. بنویسم برای افراد حسودی ک میان کامنت خصوصی میذارن و حرفای مفت میزنن.

بگم ک چشمت دراد من و آرادم هروزو زندگیمون بهتر از روز قبل میشه.

عشق ده سالمون کم ک نشده هیچ بیشترم شد ه.

ایشاباااا بترکه چشمی ک دیدن عشق اسمانی مارو نداره.

حالا هی بیا کامنت خصوصی بذار تا جوونت در بیاد.

برای همیشه این وبلاگ بسته شد.

خداحافظ

بعد نوشت:

کسی ک میای کامنت میذاری و زر مفت میزنی من ک میدونم از بین کسایی هستی ک رمز وبلاگمو داشتن.ببین چقده عشق ب دلت مونده ک اینجور خودتو خالی کردی.بیا بازم بگو خالی شی.نظرتو حذف میکنم همینجور وجودتو از زندگی.

ببین همین ک میای واسه من ب صورت ی ناشناس نظر میذاری. جرات گذاشتن آدرس وبلاگتو نداری یعنی خیلی تو کف منی.باش تا جنازتو بیان ببرن.

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

حال این روزهای ما...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

حال این روزهای ما4...

شنبه:

صبح اراد بیدار شدو رفت مغازه منم ی مقدار گلوم درد میکرد و پاشدم یکم روی مبل دراز کشیدم و توی سایتا گشتمو و بعدش اراد زنگید یکم حرفیدیمو دیدم سرم خیلی کیجه.به اراد گفتم فکنم دارم سرما میخورم.

ارادم گفت برو یه قرص بخور و منم خوردم.

ولی دیدم اصلا رو پام بند نیستم.

نهار قورمه سبزی تو یخچال داشتیم و اراد ک اومد اونو گرم کردم ولی خودم هیچ میلی نداشتم.

اراد بعد از نهار گفت حاضر شو ببرمت خونه ی بابام اونا مواظبت باشن.

دیگ حاضر شدمو رفتم اونجا استراحت کنم.

خواهراشم اونجا بودن و من همش توی اتاق خواب بودم بدنم خیلی شدید درد میکردو خیلی بی حال بودم.

تا شب ک اراد بیاد اصلا حال نداشتم از جام تکون بخورم.

اراد ک اومد شام خورد من و برد دکتر.یک ساعت و نیم نشستیم تا نوبتمون بشه و بعدشم دکتر من و ک دید گفت دیگ ساعت کاریم تموم شده کسی و نمیبینم.

ما هم دارو ها رو گرفتیم و رفتیم خونه.

یکم با اراد قهر بودیم . منم همونجا پای بخاری خوابیدم و اراد تا صبح چندبار اومد بالای سرم.

تا صبح خیلی هم هزیون میگفتم و کلی بیدار مشیدم با خودم حرف میزدمو دستمو نوازش میکردموخلاصه دیوونه ای شدم برای خودم خخخخخخ

یکشنبه:

اراد بیدارم کرد یچیزی بم داد بخورم ولی اصلا چیزی از گلوم پایین نمیرفت.از دیروز هیچی نخورده بودم.

دیگ مامانش اومد برامون غذا اوردو گذاشتمش روی بخاری برای اراد.

ولی خودم بازم نهار نخوردم.

تا ساعت 2 ک مامانش اراد اومد.

خونمون از دیروز خیلی بهم ریخته بود و کلی لباس ریخته بود توی خونه.

مامانش اومد یکم جمع و جور کرد خونمون رو دستش درد نکنه و برای شاممون هم چلو گوشت اوردو یکم بم میوه دادو برام چایی دم کرد و اورد خوردم.ساعت 4 و اینا بود بود ک اراد بردش خونشون.

بعدش اراد اومد خونه و کلی ماچ و بوسم کرد و نازمو کشید و معذرت خواهی کرد و رفت مغازه و شبم اومد و شام خوردیم و دوباره اراد ظرفارو شست و شبم زود خوابیدیم

اون هفته دیگ اتفاق خاصی نیوفتادو همینجور گذشت.

شب جمعه هم بردار شوهر اینا بعد از شام اومدن خونمون  و دختر کوچولوش کلی بازی کرد و نی نی تازه بدنیا اومدشون خیلی خوردنی شده ولی از ترس دختر بزرگش من و اراد جرات نداریم بریم طرفشودختر جاری خیلی من و دوست داره و همه ی کاراش بامنه.

شبم از ساعت10:45 گفتن پاشیم بریم ولی دختر جاری هی گریه کرد و گفت فلا بشینیم این روند ادامه داشت تا ساعت11:30.

اخرم بچم با گریه رفت انقد پاشو کوبوند زمین و گفت شب بخوابیم.چطور شب میریم خونه ی مامانی میخوابیم ولی اینجا نمیخوابیم؟؟خخخخخ

میگفت شما برید من میمونم حتی تا جاری اینا لباس پوشیدن رفتن جلو در و دخترمون ی نفس راحت کشید و جاری ک برگشت دوباره گریه کرد و من بش گفتم برو دوباره میای.

دختر جاریم چهارسالشه.

روز جمعه هم اراد اینا از صبح ک بیدار شدن با مردای همسایه رفتن پل بزنن جلوی در پارکینگ ها.

ساعت3 اومد نهار خوردیم و ساعت4 هوا برفی شد و ساعت5:30 اومد و رفت حموم و میخواستیم بریم بیرون ک نشد و تا ساعت 8.

برف شدیدی داشت میومدو گفتم برای جبران باید من و ببری بیرون وبم شام بدی.

حالا توی اون برف ماشین و در اوردیم و رفتیم برام کباب گرفت و بعدش ذرت گرفت برام خوردم و چندتا عکس گرفتیم و اومدیم ماشین زدیم توی پارکینگ یعنی ماشین روی زمین لیز میخورد.

بعدشم پیاده رفتیم یکم تو خیابون قدیم زدیم.زمین خیلی لیز بود چندبار نزدیک بود زمین بخورم ولی اراد دستمو گرفت گفت نترس گرفتمت.

خیلی حال داد و حوصلم جا اومد.

اومدیم خونه چایی دم کردم و با کیک خوردیم و تا 11 تی وی دیدیم و بعدش لباسارو ک انداخته بودیم ماشین در اوردیم دیدیم خیسن نمیدون چرا ابگشی نکرده بود.

یعنی اونموقع ک رفتم جایی ساز و بزنم برق دستم خورد سیمش از برق درومد فکنم بخاطر اون بود خخخخخخخخ

دیگ اراد زدش رو خشک کردن و تا 12 مشغول تلفن درست کردن بود و منم لباسارو پهن کردم و رفتیم خوابیدیم.

اینم از روزایی ک جاموند.

ازین ب بعد هروز اپ میکنم

فلا روز و روزگارتون خوش


این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

الوعده وفا...

خیلی وقته بهتون قول عکس دادم ولی جور نشده بود.

امروز به قولم وفا کردم.

خودم رمزو برای کسایی ک بهشون رمز تعلق میگیره میذارم.

هرکس رمز ندادم بیاد بگه شاید فراموشش کردم.

هرکسی ک رمز بگیره و نظر نذاره بعدا دیگه بهش رمز تعلق نمیگیره.بعدا نیاید بگید نبودیم و ازین حرفا.

پستمم موقته و بعد از چندروز حذف میشه.

تعداد عکسا فلا کمه دوباره عکس میذارم 

حال این روزهای ما3...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

حال این روزهای ما2..

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سخن از هر دری به میان آوردن..

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ابراز عشق یهویی..

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مرور خاطرات...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

روزمره و سفر...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دعواهای پی در پی+عصبانیت+ اشک و گریه

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خاطرات گذشته..

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دوستان قدیمی...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

تاسوعای سال 90..+ماهگرد ازدواج

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سالگرد عقد+مسافرت+ پاگشا..

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سالگرد عقدمون...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اولین ماهگرد ازدواج...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

پارسال این موقع ها...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اولین سالگرد خواستگاری خونه خودمون..

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

عشق پاااااااک....

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
( تعداد کل: 28 )
   1       2    >>